Picpanzee logo Browse Instagram content with Picpanzee

@anahita_zeynivand

Anahita Zeynivand

anahita_zeynivand

انسان دشواری وظیفه است

Total Likes 2.982
Average Likes 166
Total Comments 318
Average Comments 18
شاید اگر سیل نمی آمد ما هرگز در زندگیمان نام روستای بن پهنه شهر معمولان را نمی شنیدیم !  روستایی که در دل خود مدرسه ای داشت که کودکان ۳ روستا در آن درس می خواندند و مشق می نوشتند و ساعاتی از روز را از فکر فقر و نداشته هایشان دور بودند . اما سیل آمد و تنها مامن این کودکان را ویران کرد و رفت !  بر آن شدیم که امید را با ساختن دوباره مدرسه به این کودکان باز گردانیم و در این راه حامی جز شما نداریم . دستمان را بگیرید تا دوباره شاهد خنده کودکان در مدرسه پیرمار در روستای پهنه باشیم .  شماره کارت :  6221061215337413 ( معصومه محمدی و فرخنده جبارزادگان)  درگاه الکترونیکی برای پرداخت آسانتر :  https://bahamta.com/c/45185-1252130  لینک گروه :  https://t.me/joinchat/CNSR91V0uIra2By1YJOA8w @farkhondehjabarzadegan  @afsoonalimoradian  @atieh_abkhez @monamoafii88
استاد حسین دهلوی عزیز نام و یاد و هنر و انسانیت شما بر پهنه ی این خاک جاودان خواهد ماند و ستمی که به ذات هنر شما رفت بر تاریخ ثبت خواهد شد  جمله ای از شما در زمان ساخت فیلم اُپرای خاموش که بر ذهن من نقش بست"باید آموخت"چیزی که امروزه فاقد مفهوم است چه در عرصه ی هنر موسیقی و چه در هنرهای دیگر؛ گویا بدون آموختن راحت تر به نام و شهرت و اعتبار میرسند و سریعتر هنر این مرز و بوم را به زوال می کشند؛ انسانهایی چون شما اسطوره های این مرز و بوم هستند و تکرار ناشدنی از شما بسیار آموختیم و ای کاش از وجودتان در زمان حیاتتان بیشتر می آموختیم که این چنین افسوس سراپای وجودمان را احاطه نمیکرد.... ""مدرسه هنر، مزرعه بلال نیست آقا که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره رخشان، الباقی سو سو می‌زنند..."" #استاد  حسین دهلوی#استاد سوسن اصلانی#موسیقی#علی حاتمی#کمال الملک @yahyaabolghasemi @armanabolghasemie
«وطن ِ کُردها» کجاست؟  تا پنج قرن پیش، یعنی پیش از شکست ایران از امپراتوری عثمانی در جنگ «چالدران» (۱۵۱۴ میلادی)، همه‌ی سرزمین‌های کُردنشین در داخل مرزهای «ایران» قرار داشتند. پس از شکست فجیع شاه اسماعیل صفوی در جنگی ابلهانه، تمام سرزمین کردستان ِ غربی از ایران جدا و به امپراتوری عثمانی الحاق شد. ‌چند دهه بعد، شاه عباس صفوی، ده‌ها هزار کُرد را به خراسان کوچ داد. دو سال پس از پایان جنگ جهانی اول، با شکست و تجزیه‌ی امپراتوری عثمانی، در معاهده‌ی جهانی «سور» قول تشکیل یک منطقه‌ی خودمختار به کردهای عثمانی داده شد اما سه سال بعد با معاهده‌ی «لوزان» این قول فراموش شد و کردستان غربی نیز به اجبار میان سه کشور «ترکیه»، «سوریه» و «عراق» تقسیم شد. یعنی کم‌تر از نود سال پیش! از همان تاریخ کردهای «ترکیه» و «عراق» به شورش برخاستند و تاکنون نیز از شورش بازنایستاده‌اند. کُردهای «سوریه» تا پیش از جنگ داخلی اخیر، از کمترین حقوق ملّی و فرهنگی برخوردار نبودند و ده‌ها هزار نفرشان حتّی فاقد شناسنامه بودند. تا همین چند سال پیش، کُردهای ترکیه حق تکلم به زبان کردی را حتا در خیابان هم نداشتند و یکی از نمایندگان پارلمان (خانم لیلا زانا) تنها به جرم سخن گفتن به زبان کُردی در صحن پارلمان، به پانزده سال زندان محکوم شد.
روز#جهانی کودک مبارک جان دلم روزت مبارک😙 کودکان هر چقدر بزرگ شوند، باز همان کودکی هستند که برای پدر و مادرشان دلبری میکنند، حتی با ریش و سبیل😊 به امید روزگاری که تمام کودکان جهان شادمانه کودکی کنند🐥 @armanabolghasemie
یک کودک رباینده زیبایی هاست و اشیاء چشم نواز.مثل کلاغ و من هم از این امر مستثنی نبودم. بهترین ربایشی!!! یا همون دزدی😊 رو که در کودکی خاطرم هست و انجام دادم گردنبد آویزی بود که در میانه اش سنگ هفت رنگ فریبنده ای کار شده بود، عجیب آدم رو وسوسه میکرد؛ از توی جعبه ای توی کمد خونه برداشتم  و گذاشتم توی کیفم اون موقع کودکستان یا همین پیش دبستانی الان میرفتم.  یه روز که کیفم رو خالی کردم مادر بزرگم اون گردنبند رو دید و گفت: اینو از کجا اوردی ؟ منم با نگاه مطمئنی گفتم پیداش کردم! مامان بزرگم گفت: پس خیلی ازش مراقبت کن چون خیلی خیلی ارزشمنده ، منم خوشحال گفتم باشه. چند سال بعد، فکر کنم کلاس سوم بودم و البته  همچنان شی باارزش و زیبا همراه من بود. عکسی رو توی آلبوم قدیمی از مادر بزرگم دیدم که دقیقا گردن آویزی مثل جواهر من به گردنش بسته بود؛ وای! مات و مبهوت شدم.🤔 بدون هیچ یاد اوری به مامان بزرگم گفتم: این گردنبند....؟خیلی اروم گفت اینو یه سال دایی فرهادت که محصل بود روز مادر برام هدیه خرید من انداختم و رفتم عکاسی باهاش عکس گرفتم، و دیگه چیزی نگفت.  تازه اون موقع فهمیدم چه کار کردم خیلی اروم اونو بردم گذاشتم سرجاش البته که اون یه جواهر بدل بود اما ارزش معنوی خیلی خیلی زیادی براش داشت چون پسرش بهش هدیه داده بود  اما هیچ
پایان بازسازی مدرسه #توحید و #جنادله_حمیدیه  با عشق آغاز کردیم و با عشق به پایان رسید  و این حکایت ادامه دارد با همیاری شما یاران  شمایی که لبخند را به لبان فرزندان ایران زمین هدیه دادید. ما همچنان منتظر یاری شما یاران جان هستیم برای بالا بردن سطح فرهنگی و علمی کودکان خوزستان  تشکر از همراهی عزیزانمان در #حمیدیه @karim_jamei66 @seyed_mehdi65  پ ن: دست تمام یاران و همراهان و همسفرانم را میبوسم که در این شش ماه ثانیه ای تنها نگذاشتن و مدام عشق و امیدواری دادند و تمام زحمات بازسازی مدارس را برعهده داشتند @atiyeh_abkhezr @farkhondehjabarzadegan @monamoafii88 @jila.baniyaghoob @tahmineh.mofidi @asoufi7392
‍ انقلاب یا همان دگرگونی ؛ برابر است با تغییرات ریشه ای و اساسی نظام مغلوب شده که مردم آن جامعه به آن خو گرفته اند.  در دگرگونی بهمن ۵۷  بیشترین زیان و آسیب را  زنان دیدند و این زنان بودند که باید از اساس و پایه تغییر میکردند ، چرا که جامعه و نسل آینده ماحصل تربیت زنان آن جامعه است.  در همان روزهای نخستین انقلاب ، پوشش ظاهری زنان مورد هدف قرار گرفت که با فشار و تهدید و ضرب و شتم تغییر پيدا كرد و گام بعدی موقعیتهای اجتماعی بدست آمده ی زنان بود که باید از آنها سلب می شد. تغییر حقوق مدنی زنان تیر خلاصی از طرف مردان حکومت محسوب می شد که پیروزمندانه ، زنان را در حد چهارپایان تنزل دهند و به عنوان جنس دوم معرفی نمایند.  در طول این چهل سال ، بانوان بسياري دست به مبارزه زدند تا حقوق اولیه ی انسانی خود را که در طی تاریخ بدست آورده بودند را از دست ندهند ، چرا که زن ایرانی دیگر به حقوق مدنی خویش اشراف داشت و در نظام پیشین ، تا کرسی وزارت تاخته بود. در مقابل مقاومتها و مطالبه گری های برابری خواهی به وسیله ی زنان ، ارباب قدرت زنجیر استثمار و بردگی زنان را روز به روز محکم تر نمودند تا شکست جنس زیربنای جامعه را رقم بزنند.  تبعیض جنسیتی و نگاه شیء پندارانه به زنان ، گرفتن حق حضانت فرزندان ، نابرابری دیه ، ارثیه ، حق شهادت در
با حمایتهای شما دوستان بازسازی مدرسه ی سیل زده در حمیدیه استان خوزستان به پایان رسید #اینجا_انسانیت_زنده_است @atiyeh_abkhezr  @farkhondehjabarzadegan  @monamoafii88  @afsoonalimoradian
نمیدونم تا چند روز یا چند هفته یا چند ماه و شاید چند سال بتونیم یاد دختر آبی رو زنده نگه داریم و در غم از دست دادنش در اوج اتحاد باشیم؛!!! در روزگاران از دست رفته ثابت شده گویا حافظه ی تاریخی مون خیلی ضعیفه، و کلا تاریخ رو به تاریخ میسپاریم و تنها کالبدش دگرگون میشه و روح و ماهیتش به زوال بیشتری کشیده میشه؛ از خیلی دورها نمیگم از همین قرون وسطی که به واسطه ی کلیسا ژاندارک به آتش کشیده شد و تا همین صدو هفتاد و اندی سال پیش که طاهره قره العین در باغ ایلخانی به چاه انداخته شد و همین چند روز پیش سحر دختر آبی رنگ که تنها بخاطر عشقش به یک ورزش به جنون کشیده شد و تاب این همه فشار رو نیاورد.  امیدوارم انقدر بتونیم با خودمون هزاران هزار قربانی که نه؛ تنها چند تن از این قربانیان رو زمزمه کنیم که چرا کشته شدند؛ شاید نوای این زمزمه ها فریادی بشه برای اتحاد ، شاید بتونیم روزگار بهتری برای آیندگان ترسیم کنیم، شاید..... آیا در بازیهای بعدی استادیوم آزادی خالی از تماشاچی خواهد بود؟؟؟!!! #اتحاد#منع خشونت#دختر آبی
اولین بار که خشونت رو نسبت به یک زن باتمام وجودم درک کردم پانزده سالم بود قطعا قبل از این خاطره موارد زیادی دیده بودم یا شاید شنیده اما این اتفاق اگر چه در حد یک دیالوگ بود اما تاثیر به سزایی روی من گذاشت.  همراه مادر بزرگم به اصفهان رفته بودیم تا از اونجا به شاهین شهر بریم؛ خونه ی زنده یاد دایی فرهادم اونجا بود، منتظر ماشین های خطی شاهین شهر بودیم صبح خیلی زود بود؛ توی ایستگاه نشسته بودیم در کنار ما یک زوج جوان همراه با مادر مرد هم بودند؛ مرد تقریبا کوتاه قد  با سیبلی کلیشه و بسیار اخمو با چشمانی پف کرده و زن لاغر اندام صورتی استخوانی با دندونهای خرگوشی که بسیار جذابش کرده بود و یک مانتوی ابی کاربنی به تن داشت، موهاش رو طلایی کرده بود و رژلب قرمزی زده بود، شاید برای دلربایی از... با تمام احساسش در حال تعریف اتفاقی خنده دار بود من جذبشون شده بودم مخصوصا وقتی زن با تمام وجودش اون موقع صبح قهقه میزد ناخودآگاه لبخند به روی لبان من هم می نشست مادر پسر شبیه مادر بزرگهای نه خیلی پیر بود چادری وآروم و تقریبا انگار تمام حسهای روزگار رو از چهره ی این زن گرفته بودند، در حین خنده ها و تعریفهای زن جوان برای شوهرش یک دفعه صدای محکمی شنیده شد که این چیه؟ خنده از لبان زن پرید و رفت انگار یک پتک به قلبش زدند حتی منم
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی  دودم به سر برآمد زین آتش نهانی  شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن  ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی  اشتر که اختیارش در دست خود نباشد  می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی  خون هزار وامق خوردی به دلفریبی  دست از هزار عذرا بردی به دلستانی  صورت نگار چینی بی خویشتن بماند  گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی  ای بر در سرایت غوغای عشقبازان  همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی  تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید  تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی  می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید  گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی  سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی  صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی  اول چنین نبودی باری حقیقتی شد  دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی  شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی  گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی  روی امید سعدی بر خاک آستان است  بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
همان روزها که هرلحظه اخبار ناگواری از سیل می آمد، وقتی مردمی را می دیدیم که کنار خانه های ویرانشان درمانده و مستاصل نشسته بودند، زنانی که زار می زدند، مردانی که انگار یک شبه پیر شده بودند، کودکانی که نگران به چهره های خسته پدران و مادران شان نگاه می کردند، همان روزهایی که از تلویزیون مردمی را می دیدیم که همه زندگی شان با آب رفته بود، مقاماتی را هم می دیدیم که می گفتند ما این مردم را فراموش نمی کنیم و تا زندگی شان را دوباره نسازیم در کنارشان هستیم. فقط مسئولان نبودند مردم هم بودند، خودمان هم بودیم که پشت سر هم در تلگرام و اینستاگرام می نوشتیم فراموششان نمی کنیم. حالا چندماه از آن روزها گذشته، حالا دیگر کمتر کسی از سیل زدگان حرف می زند، کمتر کسی در شبکه های اجتماعی عکس و ویدیویی از آنها پست می کند. آنها فراموش شده اند، نمی نویسیم اما بسیاری از آن ویرانی ها هنوز هست، مردمی که درد می کشند هنوز هستند، خانه هایی که ویران شدند، هنوز هستند. چیزی به مهرماه نمانده و هنوز خیلی از مدارسی که در سیل آسیب دیدند بازسازی نشده اند.یکی از این مدارس در حمیدیه واقع است، دبستان توحید با ديوارهاي فروريخته، نيمكتهاي شكسته و سرويسهاي بهداشتی پراز گل و لای اگر مرمت نشود، برای دانش آموزانش قابل استفاده نیست .آری! اگر به
امروز حدود ساعت هفت از رونمایی سازهای ساد موسسه هنری الف برمیگشتم از خیابان خدامی نرم نرمک به سمت میدان ونک راه افتادم وقتی به ایستگاه تاکسی رسیدم تقریبا زانوهام ناتوان شده بود  و دردشون بیداد میکرد و البته نفسم هم به شماره افتاده بود پشیمون شدم چرا اسنپ نگرفتم؛ توی تاکسی یه لحظه پیامهای اینستاگرامم رو چک کردم یکی از شاگردهای قدیم افغانستانیم مبلغ قابل توجهی برای لوازم التحریر کودکان #حمیدیه خوزستان به حساب دوستم خانم مونا معافی واریز کرده بود و فیشش رو برام فرستاده بود؛ و البته من میدونستم این مبلغ شاید بخش اعظم دستمزد یک ماه از کارش باشه، شاید این چیز مهمی نباشه  اما اشک من سرازیر شد و بغض راه نفسم رو گرفت؛ دلم میخواست سرم رو از شیشه ی تاکسی بیرون ببرم و فریاد بزنم؛ نه برای پول و مبلغ چرا که همیشه مبالغی از این دست به حسابها واریز میشه برای کمکها؛  از اینکه یک شاگرد قدیمی افغانستانی معلم سالهای پیشش رو همیشه به یاد داشته و دلش برای "خاک روستایی در خوزستان ایران می تپه"! این بود که قلبم رو به درد می آورد، جوان بیست و اندی ساله ی افغانستانی که از حداقلهای حقوق شهروندی در این خاک محروم بوده  اما تعلق خاطر داره، نمیدونم شاید به روزهای کودکیش فکر میکرده به جنگ و آواره گی؛ به روزهایی که به این خاک
برنستاین برای مردم عنوان مقاله ای است که به قلم پسرم آرمان ابوالقاسمی در ماهنامه گزارش موسیقی چاپ شده و خواندش خالی از لطف نیست  @armanabolghasemie
دایی رضا ی من چپ دست بود یادمه بیشتر اوقات مورد تمسخر خیلی از دوست و آشناها و حتی معلم ها!! قرار میگرفت.  رضا خط نرم و شمرده ای داشت خوانا و زیبا ؛ من راست دست بودم اگر دقت نمیکردم به قول قدیمی ها خرچنگ قورباغه مینوشتم و وقتی جلوی آفتاب میذاشتم خطوط شروع به دویدن میکردند😊 سالها سعی کردم نوشتن با دست چپ رو به عنوان یک توانمندی یاد بگیرم اما نشد سخت بود خیلی اذیت میشدم عصبی میشدم و دچار سرشکستگی . ؛ مادر بزرگ پدر بزرگم هیچ وقت سعی نکردند که دایی رضای منو راست دست کنند،اما همیشه زیر نگاه های همون آدمها اذیت میشد شاید یکی از دلایل آروم بودنش هم همین بود خودش رو سانسور می کرد!  همیشه برام سوال بود بچه هایی که چپ دست هستند و با فشار و حتی تحقیر مجبورشون میکردند راست دست بشند چه شکنجه ی وحشتناکی رو متحمل میشدند؛ اصلا نمیدونم پدید اومدن این ایدوئولوژی از کجا سرچشمه میگرفت که باید همه راست دست باشند. !!شاید از تعصبات اموزشی.. نمیدونم واقعا خوشحالم دست کم الان سیستم آموزشی حتی یک گام در این زمینه رشد داشته #آگاهی# مهر#عشق#احترام#کودکان#جامعه#آموزش
دیشب با تمام وجودم دلم برای یکی از بی نظیر ترین استادهای زندگیم تنگ شد یاد تمام اموخته های ایشون افتاده بودم که چقدر در شکل گیری نگاهم به زندگی نقش داشت . اقای جهازیان استاد ریاضیات دانشگاه و دبیرستانهای خرم اباد.  قبل از اینکه استاد ریاضیاتمون باشه استاد اندیشه هامون بود یادمه رمان خرمگس و نان و شراب رو اولین بار ایشون پیشنهاد داد بخونیم؛ امروز به صورت غیر منتظره ای دوباره به بیست و پنج سال پیش پرتاب شدم و پریسای عزیز باعث شد ما همدیگه رو در کنار پل شهدای خرم اباد  ببینیم 😊 وقتی از دور ایشون رو دیدم چند قدم جلو رفتم و ایستادم با کمال تعجب لبخند ی زد و ایستاد دل تو دلم نبود از دیدنشون؛ بعد از چند دقیقه پریسا و آرمان هم به ما پیوستند؛ از دیدن ارمان کلی خوشحال شد😊 اون زمان تقریبا همسن و سال الان پسرم بودم.  دوباره مثل همون قدیمها شروع به صحبت کرد بدون فوت وقت درباره ی تاریخ و هنر و.... و هر چند دقیقه یک بار دستانمون رو میفشرد و میگفت واژه ها قاصرند از توصیف خوشحالیم و من در حال پرواز بودم ❤
دوستی من و پریسا برمیگرده به دوران دبیرستان زمانی که حدودا پانزده ساله بودیم یادمه پریسا زیاد حرف نمیزد دختری آروم با نگاه عمیق ؛چشم و ابروی مشکی و شرقی. با یک سری از بچه ها صمیمی بود و کلا با همون بچه ها هم گپ و گفتگو میکرد؛ یه جورایی احساس میکردم چقدر مغرور هست و متعصب😊 اما یک روز زنگ تفریح که توی کلاس مونده بودیم شروع کردیم به صحبت از هر هنر و کتابی که خونده بودیم الان یادم نیست شاید از اشعار شاملو و احسان طبری شروع کردیم انگار دوست داشتیم بگیم کله هامون بوی قرمه سبزی میده 😃 اما باز هم اونقدر جذب هم نشدیم تا رسیدیم به نقطه ای مشترک که شروع دوستی حدود سی ساله ی ما شد؛ بله  آوازهای شجریان؛ به صورت دیوانه واری عاشق شجریان بودیم.  تا اون روز فکر نمیکردم کسی همسن و سال خودم باشه که اینجوری عاشقانه موسیقی ایرانی رو ستایش کنه هر زمانی در جمعی میگفتم چی گوش میدم همه میخندیدن و میگفتن مثل پیر مردها، البته گه گاه چایکوفسکی و ویکتور خاراو... هم گوش میدادم اما شجریان برای من یک اسطوره بود در هر حالت حسی، غم و شادی برام آرامش بخش بود؛ و البته هنوز هم  دوستیمون ریشه دار شد؛ شدیم یار و همراه هم با هم میخندیدیم و با هم اشک میریختیم هرسالی که میگذشت انگار صمیمیت ما هم بیشتر میشد بعد از دیپلم بیشتر و بیشتر ... انقدر
بیست و سوم تیرماه سال هفتاد و یک هنوز بین چهارده و پانزده می چرخیدم ، بین کودکی و نوجوانی؛ که به صورت رسمی پدرم رو دیدم! اخرین تصویری که در ذهنم بود برمیگشت به حدود سه سالگیم؛ یه روز که توی کوچه مثل همیشه در حال خاک بازی بودم😊 اخه هر وقت فرصتی می شد و چشم مادر بزرگم رو دور میدیدم میرفتم خاک بازی؛ بهترین حس زندگی رو خاک بهم  میداد،  اون لحظه هم در اوج لذت لمس کردن خاکها بودم و زیر انگشتان کوچکم با تمام وجود ذره های خاک رو احساس میکردم که یک دفعه دختر همسایه گفت: اون باباته؛  خاک از دستم ریخت، اروم بلند شدم الان که یادم میاد انگار سه ساله نبودم گویا انسان بالغ و عاقلی بودم که با ارامش فقط نگاه میکردم و سکوت سرتاپای وجودم رو گرفته بود تا اونجایی که چشمم کار میکرد نگاه کردم تا از دیده ام خارج شد شاید چند قدمی هم به جلو رفته بودم.نمیدونم اونم همینطور عمیق به من نگاه میکرد!؟ از اون موقع همیشه توی دنیای خیالیم با همون تصویر مبهم کلی بازی میکردم کلی پارک میرفتم کلی سفارش خرید میدادم بهش ؛ شبا قبل خواب کلی حرف داشتم و امیدوار به این بودم که شاید تصادفا ببینمش. اما اون روز با یک تصمیم جدی از طرف خانواده مادرم اجازه ورود پدرم داده شد.  روز سختی بود برای من اما در انتهای شب احساس میکردم چقدر ارومم حتی با وجود مخالفت

Loading